تبليغاتX
فقط انزلیonly anzali
نوروز در كنار رپرها 

هر خواننده يا گروه، کنار يکی از سين های اين سفره، از آرزوهايش برای سال نو می گويد. حرفهای هر کدام به مرور در صفحات جداگانه ای منتشر می شود که لينک آنها را همين جا خواهيد يافت.

سروش – هيچكس: «من عاشق عيدم، چون با رفقا جمع ميشيم و حال می كنيم. از سفره هفت سين هم سبزه رو دوست دارم، كلا از فاز چمن خيلي خوشم مياد ولي شما ماهی آوردين كه خيلی سوسوليه، دوست ندارم!»

حسين تهي: من عاشق نوروزم! با هم خيلي صميمي هستيم! اصلا دستمو ميندازم گردنش ميريم باهم بيرون. تخم مرغ هفت سين رو هم خيلي دوست دارم ولي انشالله تا سال آينده انقدر پولدار شم كه به جاي اين تخم مرغ، تخم مرغ طلايي داشته باشم!

 

 اسليم و فلاكت: «سمنو رو دوست داريم ولي كاشكی به جاش تو سفره هفت سين كشك خشك ميگذاشتيم. عيد رو هم دوست داريم به خاطر مسافرت به شمال! همين!»

 گروه سالسا: «ما ضبط اولين آلبوممون رو يك هفته قبل از نوروز 86 شروع كرديم و دو تا آهنگش رو سه روز مونده به سال جديد پخش كرديم. ولي قصد داريم تا سيزده بدر آلبوممون رو كامل كنيم. سبزه رو دوست داريم ولي عيدی رو خيلی بيشتر دوست داريم!»

 امير حسين تتلو: «من خيلي نوروز رو دوست دارم و خوشحالم كه به خاطر "سين" اسمم "امير حسين" به زور در سفره هفت سين جا داده شدم. سكه رو هم دوست دارم، همه پول رو دوست دارن!»

|+|
نوشته شده توسط حسام در سه شنبه 1386/01/14 و ساعت 7:33 بعد از ظهر
سروش <هیچکس> 
سروش لشگری، يا چنانکه مشهور شده، "سروش هيچکس"، نخستين "س" سفره هفت سين زير زمينی ما بود، به دو دليل: يکی به سبب اولويت "س" نامش که خواه يا ناخواه او را برازنده حضور در صدر سفره هفت سين می کرد و ديگر به سبب آنکه "پدر خوانده رپ فارسی" لقب گرفته است؛ البته نه از جانب همه اهالی «زير زمين» که دست کم از جانب عمده آنها.

سروش، چنانکه خود می گويد و در ترانه هايش نيز بدان تاکيد می ورزد، شش سال پيش کار آهنگسازی (يا آنگونه که بين اهالی زير زمين باب است، "کار ساختن بيت") و خواندن ترانه به سبک رپ را آغاز کرد و سر انجام سال گذشته توانست منسجم ترين آلبوم رپ فارسی را با نام " جنگل آسفالت" تهيه و آماده انتشار کند. آلبومی که خود، آن را "نخستين" آلبوم رپ فارسی می داند.

"جنگل آسفالت" با تلفيق سبک رپ و نوای موسيقی سنتی ايرانی و نيز استفاده از سازهای سنتی ايران زمين همچون عود، تنبک، نی، دف و قانون، به راستی برازنده عنوان "رپ فارسی" است.

برای اين، نخستين "س" هفت سين زير زمينيمان ، به شادباش (و بين خودمان بماند برای سنجيدن ميزان وابستگی اش به نوروز ايرانی و سنت های باسستانی مان) ماهی قرمز هفت سين بردم که نپسنديد: "ماهی زيادی لطيفه بابا! همه به من ميگن زبری! اين ماهی خيلی سوسوليه! نميشد يه چيز ديگه واسم مياوردين؟"

در حالی که با دلخوری به تنگ ماهی نگاه می کند در پاسخ به اين سوالم که " اگر از ماهی خوشت نميايد ، کدام جزء هفت سين را دوست داری؟" می گويد: "من ماهی رو دوست دارم بخورم نه که بگيرم دستم باهاش عکس بگيرم! من بيشتر از سبزه خوشم مياد. اصولا از چمن خوشم مياد که برويم بنشينيم روش و حال کنيم" و بعد از من می خواهد تا تنگ ماهی را از او بگيرم .


هيچکس در ادامه گفتگو با ما می گويد که سال 1385 سال پرکاری برايش بوده چرا که بعد از مدتها تلاش سرانجام در تابستان آلبوم 'جنگل آسفالت' را حاضر و آماده پخش کرده است.

به گفته او ابتدا قرار بوده که آلبوم را يک شرکت پخش موسيقی بخرد اما چون آهنگ های آلبوم به "سرقت" رفت و در اينترنت پخش شد، کار فروش آلبوم به نتيجه نرسيد.

سروش در پاسخ به سوالم درباره مفهوم "جنگل آسفالت" و دليل نام گذاری آلبومش با اين عبارت می گويد: "از نظر من 'شهر' هم جنگل آسفالت است و آلبوم 'جنگل آسفالت' انعکاسی است از مشکلات اجتماعی و زندگی شهری و اعتراض به آن."

 

سروش - هيچکس که در طول گفتگويمان مدام دستم می اندازد، "راه اندازی تشکل رپ فارسی" با عنوان " صامت" را از جمله اهداف خود در سال جديد بيان می کند و اين کار را " لازمه بقا و پيشرفت رپ فارسی" می داند.

از جمله می گويد: "می دونی چيه، به نظرم با بالا آمدن 'صامت' اصلا اوضاع عوض خواهد شد و به قولی 'می ترکونيم'."

او از بيان جزييات بيشتر درباره "صامت" و زمينه فعاليت آن خودداری می کند ولی با شيطنت و خنده های خاص خودش می گويد: "اميدوارم امسال فازش رو بگيريم

|+|
نوشته شده توسط حسام در سه شنبه 1386/01/14 و ساعت 7:32 بعد از ظهر
گفتگوی نوروزی با امیر حسین تتلو 
امير حسين تتلو ، از معدود خوانندگان سبک RnB در ايران، ديگر "س" هفت سين زير زمينی ما بود که سير صعودی و پيشرفتش در سال گذشته مصداق عينی "يک شبه ره صد ساله رفتن" بوده است .

صدای بکر تتلو، که بسياری آن را قابل قياس با نمونه های بين المللی سبک RnB می دانند، از آن دسته صداهايی است که معمولا "مخملين" توصيف می شود.

گفتگو با امير تتلو را بشنويد

او سال گذشته به طور حرفه ای، خواندن در اين سبک را آغاز کرد، اگرچه تجربه خوانندگی اش، ابتدا در پاپ و بعد در گريزی به سبک رپ به سه سال می رسد.

او خواندن در سبک RnB را با گذاشتن شعر فارسی بر ملودی های آشنای غربی آغاز کرد تا به گفته خود "با نوايی آشنا" RnB فارسی را به مخاطبش بشناساند.

ترانه های "برو از پيش من"، "تو چشم من بخون" و "می شنوم، می گی" از جمله نمونه هايی است که تتلو را در سال گذشته به شهرت رسانيد .

تتلو ، پايبندی خود به نوروز باستانی را آنجا ثابت کرد که پيش دستی کرده ، "سکه " را به عنوان "سين" مورد علاقه خود از سفره هفت سين، در مقابل عيدی ما قرار داد و در توضيح علاقه وافرش به سکه گفت : "سکه نماد پول و داراييه . همه سکه رو دوست دارن ولی خوب من يه جور خاصی دوستش دارم!"

او در ادامه گپمان ، سال گذشته اش را "عالی" توصيف کرد و گفت: "از هر لحاظ که به سال گذشته نگاه می کنم عالی بوده. از نظر کاری برای من پيشرفت بود، از نظر زندگی شخصی که ديگر فوق العاده و محشر بود؛ هر چه بگويم، کم است."

امير تتلو ، اما سال ۸۶ را "سال سفر" توصيف می کند و می گويد: "قصدم اين است که امسال از ايران بروم . چرا که ما در ايران در آمدی از کارهای هنريمان نداريم، در حاليکه توليد هر يک از آهنگ ها بسيار پر خرج است." او گرچه پاسخ صريحی به سوالم در زمينه مقصد روياهايش نداد اما گفت: "به همانجايی می روم که همه رفته اند."

تتلو که در کار توليد موزيک ويديو نيز پيشتاز است، از نما آهنگ (موزيک ويديو ) مشترکش با حسين تهی نيز برايمان می گويد: "قراره تو اين موزيک ويديو با تهی رقص هماهنگ بکنيم که تا حالا کسی اينکار رو انجام نداده. مطمئن هستم که مثل توپ می ترکه!"

از او می خواهم برای سال ۱۳۸۶ آرزويی بکند: "ما هيچ چيز کمتر از هنرمندان آن سوی آبها نداريم ، اميدوارم که با تلاش مضاعف، امسال بالاخره موزيک رپ و RnB فارسی هم جهانی شود."

با تشکر از مجله زیگزاگ

ترانه های "برو از پيش من"، "تو چشم من بخون" و "می شنوم، می گی" از جمله نمونه هايی است که تتلو را در سال گذشته به شهرت رسانيد .

تتلو ، پايبندی خود به نوروز باستانی را آنجا ثابت کرد که پيش دستی کرده ، "سکه " را به عنوان "سين" مورد علاقه خود از سفره هفت سين، در مقابل عيدی ما قرار داد و در توضيح علاقه وافرش به سکه گفت : "سکه نماد پول و داراييه . همه سکه رو دوست دارن ولی خوب من يه جور خاصی دوستش دارم!

او در ادامه گپمان ، سال گذشته اش را "عالی" توصيف کرد و گفت: "از هر لحاظ که به سال گذشته نگاه می کنم عالی بوده. از نظر کاری برای من پيشرفت بود، از نظر زندگی شخصی که ديگر فوق العاده و محشر بود؛ هر چه بگويم، کم است."

امير تتلو ، اما سال ۸۶ را "سال سفر" توصيف می کند و می گويد: "قصدم اين است که امسال از ايران بروم . چرا که ما در ايران در آمدی از کارهای هنريمان نداريم، در حاليکه توليد هر يک از آهنگ ها بسيار پر خرج است." او گرچه پاسخ صريحی به سوالم در زمينه مقصد روياهايش نداد اما گفت: "به همانجايی می روم که همه رفته اند."

تتلو که در کار توليد موزيک ويديو نيز پيشتاز است، از نما آهنگ (موزيک ويديو ) مشترکش با حسين تهی نيز برايمان می گويد: "قراره تو اين موزيک ويديو با تهی رقص هماهنگ بکنيم که تا حالا کسی اينکار رو انجام نداده. مطمئن هستم که مثل توپ می ترکه!"

از او می خواهم برای سال ۱۳۸۶ آرزويی بکند: "ما هيچ چيز کمتر از هنرمندان آن سوی آبها نداريم ، اميدوارم که با تلاش مضاعف، امسال بالاخره موزيک رپ و RnB فارسی هم جهانی شود."

|+|
نوشته شده توسط حسام در سه شنبه 1386/01/14 و ساعت 7:9 بعد از ظهر
پیروزی هامبورگ با تک گل مهدوی کیا 
پیروزی هامبورگ با تک گل مهدوی کیا
مهدوی کیا

هفته بیست و هفتم مسابقات فوتبال لیگ دسته اول باشگاههای آلمان با درخشش و گلزنی مهدی مهدوی کیا و پیروزی تیم فوتبال هامبورگ به پایان رسید.

در آخرین دیدارهای این هفته تیم هامبورگ میزبان وولفسبورگ بود که با تک گل دقیقه ۶۰ مهدی مهدوی کیا، بازیکن ایرانی خود، به پیروزی رسید. مهدوی کیا بعد از این بازی از کیکر نمره دو و نیم گرفت و به همراه فان در فارت بهترین بازیکن تیمش شاخته شد.

مهدوی کیا در پایان این بازی درباره شایعه انتقال به ولفسبورگ گفت که دوست دارد در هامبورگ بماند، اما این مستلزم آن است که مسئولان هامبورگ پیشنهادی به او ارائه کند. کاری که به گفته مهدوی کیا تاکنون انجام نشده است.

هامبورگ که تا چند هفته پیش قعرنشین بوندس لیگا بود، با این پیروزی ۳۲ امتیازی شد و به رده دهم جدول صعود کرد.

در دیگر دیدار شنبه شب تیم هانوفر در زمین تیم بوخوم دو بر صفر شکست خورد. وحید هاشمیان، مهاجم ایرانی هانوفر، از دقیقه ۴۵ به میدان آمد اما نتوانست دروازه تیم سابقش را باز کند. هانوفر با ۳۵ امتیاز در رده هفتم است و بوخوم با ۳۰ امتیاز در رده چهاردهم ایستاده است.

|+|
نوشته شده توسط حسام در سه شنبه 1386/01/14 و ساعت 7:0 بعد از ظهر
توضیحی کامل درباره فیلم 300 


منبع: www.p30download.com


این روز ها بحث در مورد فیلم 300 بالا گرفته است و در وبلاگستان دامنه اعتراضات همچنان ادامه دارد بسیاری هنوز این فیلم را مشاهده نکرده اند و برای همین نسبت به اعتراض علیه این فیلم بی تفاوت هستند. در اینجا فیلم 300 را با بهترین کیفیت برای دانلود قرار داده ایم تا شما ابتدا فیلم را مشاهده کرده و سپس به صورت آگاهانه نسبت به اعتراض علیه آن اقدام کنید.

نام: سیصد (300)
کارگردان:  زک اسنایدر (Zack Snyder)
تهیه کننده:  جیانی نوناری (Giani Nunnari)
فیلم نامه نویس:  زک اسنایدر (Zack Snyder) کرت یانستاد (Kurt Johnstad)
بازیگران:  ژرارد باتلر (Gerard Butler) در نقش پادشاه لئونادیس ، لنا هیدی (Lena Heady) در نقش ملکه گورگو ،  روریگو سانتورو (Rodrigo Santoro) در نقش خشایار شاه ، دیوید ونهام (David Wenham) در نقش دیلیدوس : راوی ،  دومینیک وست (Dominic West) در نقش ترون 
موسیقی:  تایلر بیتس (Tyler Bates)
فیلم بردار:  لری فونگ (Larry Fong) 
ادیتور:  ویلیام هوی (William Hoy) 
شرکت پخش کننده:  برادران وارنر (Warner Bros) 
تاریخ انتشار:  9 مارس 2007 در آمریکا 
زمان فیلم:  117 دقیقه 
بودجه فیلم:  60 میلیون دلار 
فروش فیلم:  70 میلیون دلار (در پایان تعطیلات آخر هفته اول)


درباره فیلم:
300 فیلمی تاریخی و تخیلی بر گرفته از رمان کمیک با همین عنوان ، نوشته "فرانک میلر" (نویسنده داستان شهر گناه) می باشد. این فیلم توسط "زک اسنایدر" (Zack Snyder) کارگردانی شده است. اکثر صحنه های این فیلم در استودیو و با پرده آبی فیلم برداری و سپس با جلوه های ویژه کامپیوتری بازسازی شده تا با اصل کتاب مطابقت کند. این برای انتشار در نهم مارس 2007 آماده می شود. موضوع فیلم حمله خشایار شاه با ارتشی بالغ بر یک میلیون نفر به یونان باستان است که با مقاومت یک گروه سیصد نفری مواجه می شود. یکی از منتقدان این فیلم رو اینچنین توصیف کرده است: "یکی از نئشه کننده ترین فیلم های تاریخ! یک فیلم خسته کننده ، یک فیلم ساخته شده مثل غذای آماده از روی فیلم عالی ، با فیلم نامه بهتر ، بازیگری بهتر ، نبرد های جلوه کننده تر. 300 نفر برای آزادی خودشان جنگیدند ولی در آخر 300 نفر (یکیش خودم) دو ساعتشون وقت زندگیشون رو می خوان پس بگیرند. فیلم قطعا تحریک کننده برای پارس ها خواهد بود. چرا که به نمایش تخیلی از ارتش پارس ها پرداخته شده است. چیزی که تا به این لحظه این نوشته ای در هیچ مجله ای از آن چاپ نشده است.

نمایی از داستان:
فیلم 300 با وفاداری به کتاب کمیک ، نوشته "فرانک میلر" ساخته شده است که در آن کتاب پادشاه اسپارتی به نام "لئونیداس" با 300 سربازش در مقابل خشاریار شاه و ارتش یک میلیون نفری اش می جنگد. این حرکت "لئونیداس" یونانی ها را متحد می کند تا در مقابل ارتش پارس ها متحد شوند. داستان بدون هیچگونه وفاداری به اصل داستان بر اساس نبرد معروف "ترموپیلا" نوشته شده است. در سرتاسر فیلم پارس ها تمدنی بربرگونه ، بی فرهنگ و تشنه به خون نشان داده می شوند. همچنین شخصیت خشایار شاه همانند یک پادشاه هندی و یک پادشاه بی تمدن نمایش داده می شود.

نقد فیلم:
از زمان فیلم ارباب حلقه ها ، کارگردان افسانه ای ، سبکی جدید ایجاد شد. سبکی که بسیاری از فیلم ها با بودجه های میلیون دلاری سعی برای پیروی از آن کردند و آن سبک حماسی را به یک کلیشه کهنه تبدیل کردند. کلیشه ای که دیگر اثر نمی کند و برخلاف اشتیاق بیننده به تماشای جزئیات بیشتر ، جزئیات کمتری وجود دارد.
این فیلم که مثل "ماتریکس 2" فروش کرد و سعی کرد "ارباب حلقه ها" باشد و همانند "دلاور (Braveheart)" جلوه می کرد در نگاه اول چیز دیگری جلوه می نمود. اما ضرب مثل قدیمی پارسی می گوید: "آن تبل هیبت انگیز تهی است".

ارتش اسپارتاوقتی تیزر فیلم "سیصد" پخش شد بلا استثنا برای تمام بیننده ها بسیار جذاب و حیرت آور بود. این تیزر پیغام را به بیننده میداد که نبردی عظیم و با شکوه را در فیلم خواهند دید.

در اولین اکران فیلم 300 ، بینندگان برای 20 دقیقه منتظر آغاز نبرد با شکوه بودند و عالی هم شروع شد. تا به اینجای فیلم آنچه که در تیزر بود به بیننده عرضه می شود. این بخش از فیلم چیزی بود که انتظارش را داشتند ولی فیلم نشان دهنده چگونه شکل گیری دشمن (پارس ها) نبود و تنها به نشان دادن سمت "اسپارت ها" بسنده می کند و هیچ سر نخی نشان نمی دهد که بزرگترین ارتش چند میلیون نفری بشر در تاریخ باستان از کجا آمده بود؟ چه سازمانی این ارتش بزرگ را کنترل می کرد؟ چگونه برنامه می ریختند و چگونه حرکت می کردند؟ حتی "پیتر جکسون" هم زمانی را برای نمایش شکل گیری ارتش دشمن اش اختصاص داد و بلکه ذره ای از جرات را هم در دشمن خود نشان داد. چیزی که در ارتش پارس ها "صفر" نمایش داده شده بود. اما آیا یک نفر هم در بین آن دو میلیون و هفتصد هزار نفر (به نقل از هرودوتوس) نبود که ذره ای جرات داشته باشد؟ چگونه می شود مردم متمدن دنیای امروز این را از فیلم بپذیرند؟ آیا این فیلم هم یکی از آن فیلم های آشغال و خوش فروش است؟

هیولاهای تخیلی ، زائیده ذهن نویسنده
اما با این حال بیننده انتظار بیشتر از این را داشت ، می خواست بداند که فیلم در کنار آن تیزر با شکوه اش چه چیز دیگری را برای عرضه دارد. آن عبارت و تلفظ زیبا و با شکوه "اینجا اسپاراتاست" از کلام پادشاه اسپارتایی ، زیبا ترین تلفظ و کلام او بود که یک بار به بیننده قبل از فیلم در تیزر نمایش داده شده بود و مزۀ آن رفته بود. در واقع فیلم بارها زیباتر در تیزر جلوه داده شده بود.

در واقع "زک اسنایدر" هر آنچه در چنته داشت ، شاید به غیر از یک یا دو مورد- در تیزر نمایش داده بود و این عامل ، دلیل شاهکار فروش فیلم در گیشه شد. ولی آیا این فروش یک ماه دیگر هم دوام خواهد آورد؟

زمانی که این مقاله نوشته شده است ، فیلم حتی هفته اول را نگذارنده است ، ولی از الان زمزمه این می آید که این فیلم قسمت دوم همان فیلم "تروی" است که با ستاره ها و جلوه های ویژه کامپیوتری عرضه شده است.


سرباز های گارد سلطنتی در فیلم 300کلمه پارس ها بیشتر از صد بار در فیلم تکرار شده است و کلمه "خشایار" بیش از ده بار شنیده می شود. "خشایار" به حالت یک پادشاه اٌبنه ای لخت که صورتش را تیغ زده بود ، نمایش داده شده بود. اما این قرار بود که بر اساس یک کشور حقیقی و نبردی واقعی ساخته شود و قطعا هر تماشاچی انکار نمی کرد که این بر اساس نبرد "ترموپیلا" بود. اما اصولا باید وفادار به اصل ماجرا بود؟ آیا اصلا سعی کرده بود که وفادار باشد؟ جواب این است که اکثر فیلم تخیل نویسنده و کارگردان بود که هیچ یک حتی جرات نکردند قید کنند که این فیلم دارای عوامل تخیلی است و عناصر بسیاری به اصل داستان اضافه شده است.


سرباز های گارد سلطتنی حک شده در پاسارگادواضح بود که در تکنیک های اسپارتایی ها در جنگیدن عناصری اضافه شده بود که در آن زمان شاید اصلا وجود نداشته بوده و فقط برای زیبا جلوه دادن فیلم اضافه شده بود.

ژنرال های ارتش پارسی به هر چیزی به جز پارسی شبیه بودند. از هندی تا عرب و یا حتی چینی و حتی خود پادشاه پارس ها یک هندی تمام عیار با کلی گوشواره و جواهرات مرسوم هندی ها زینت داده شده بود.

نه نویسنده و نه کارگردان حتی یک جستجوی ساده در گوگل هم در تحقیق برای ساخت فیلم انجام نداده بودند. یک جستجوی ساده در بخش عکس سایت گوگل برای خشایار (Xerxes) شامل نتیجه های زیادی می شود که پیدا نکردن عکس اصلی خشایار شاه آن در صفحه اول غیر ممکن است. که خشایار با ریشی دراز با کلاهی سیلندری به سبک شرقی (که اغلب مشکی رنگ بوده اند) و لباسی که تمام بدن را پوشش می داده است و اصلا عریان هم نیست. عکس آن هم خود سندی است که بر دیوار های کاخ های پرسپولیس حکاکی شده است. به گفته یکی از دوستان چینی الاصل که فیلم را تماشا کرده بود: "خشایار شاه بسیار شبیه غول چراغ جادوی علی بابا بود."

عکس خشایار شاه در فیلم (راست) و پادشاه اسپارتا (چپ)
البته نمایش متضادظاهری خشایار شاه تنها بخش کوچکی از ایراد های فیلم است. متاسفانه نویسنده اینطور نوشته است که خشایار ادعای "پادشاه خداوند" را می کرده است و از پادشاه اسپارتایی می خواهد که به عنوان خداوند به او تعظیم کند که چنین چیزی در حقیقت وجود نداشته است. هخامنشی ها زرتشتی بوده اند و خدای یگانه را می پرستیند و هیچ نوشته و تاریخ نگاری ، حتی از جناح یونانی ها این چنین ننوشته است که خشایار شاه یا هیچ یک از پادشاهان هخامنشیان چنین ادعاهایی کرده باشند.

هیچ تکنیکی از ارتش پارس ها نشان نداده شد و فیلم مانند یک مشت دروغ هیچ صحبتی از عبور ارتش پارسها با ایجاد پل شناور بروی تنگه بسفور نمی کند که بزرگترین پل شناور تاریخ باستان را با کمک هزاران مهندس و متخصص آن زمان ساختند که ارتش چند میلیونی با اسب ها و فیل ها از روی آن عبور کنند (به نقل از ویلیام دورانت).

در فیلم بار ها و بار ها پارسی ها را به عنوان بربر خطاب کردند تا عمق تنفر اسپارتا و برتری آن ها را برای بیننده اثبات کنند.

ولی چرا هر چیزی از تاریخ آمریکایی نشان داده می شود؟ چرا آمریکایی ها همه چیز را آمریکایی وار نشان می دهند؟ آیا ارتش اسپارتا همانند ارتش آمریکایی ها بونند؟ و یا آیا ارتش آمریکا الهام گرفته شده از اسپارتا بوده است؟


شخصا به عنوان مترجم اثر قبلی "فرانک میلر" نا امید شدم ، مخصوصا با اثر زیبای "شهر گناه" و اعتقاد دارم او با این نمایش غلط یک سمت از ارتش (چه پیروز و چه شکست خورده) بدون در نظر گرفتن دیدگاه بی طرف از واقعه ای تاریخی ، حیثت نویسندگی اش را زیر سوال برده است.

آرزو داشتم 300 یک فیلم عالی و مستقل دیگر از "فرانک میلر" می بود ولی این چنین نبود.

امیدوارم به شخصه روزی در توان و قدرت داشته باشم که بتوانم حقیقت را درباره فرهنگ و تاریخ پارس ها نشان دهم.

|+|
نوشته شده توسط حسام در یکشنبه 1386/01/12 و ساعت 8:31 بعد از ظهر
سال 1385 چگونه گذشت(ازنظر اهالی سینما) 
 

پوران درخشنده: اكران بد
   
اين كارگردان پركار و فعال سينما كه حالا ديگر حداقل هر سال يك فيلم را براي نمايش عمومي در سينما آماده دارد، در اواخر سال «روياي خيس» را هم روي پرده سينماها داشت كه در ادامه دل مشغولي هاي هميشگي اش آن را ساخته بود. درخشنده در ارزيابي فعاليت هايش در سال 85 مي گويد: مدتها صحبت از اين بود كه مجموعه «مستانه» را جلوي دوربين تلويزيون ببرم و وقت زيادي را هم صرف تحقيق و نگارش فيلمنامه كردم، اما متأسفانه سه ماه مانده به شروع محرم مديريت شبكه اعلام كرد تصميم گرفته كار را بسازد،‌ و باز قرار شد اصلاحات فيلمنامه شروع شود و من هم گفتم در عرض سه ماه پروژه اي به اين سختي را نمي توان به اتمام رساند به علاوه اينكه بسياري از بازيگران مورد نظرم در اين مدت جلوي دوربين فيلمهاي ديگري بودند و عملاً و رسماً ساخت مجموعه منتفي شد. و حرفي هم از ادامه آن در ميان نيست. اميدوارم فيلم در موقعيت زماني خوبي اكران شود، چون مخاطبان حتماً با موضوع خاص آن ارتباط برقرار خواهند كرد. اما پوران درخشنده براي سال 86 چه برنامه هايي در نظر دارد؟ چندي پيش كتاب ناهيد كبيري را خواندم و از آن خوشم آمد مستقيم به جنگ نمي پردازد و اشاره وار به آن نزديك مي شود و به طور كلي حال و هوايي اجتماعي دارد. احتمالاً فيلمنامه اي براساس آن مي نويسم. و اتفاق هاي تلخ و شيرين: «تلخ ترين و بدترين اتفاق اكران بد فيلم «روياي خيس» بود. فيلمي كه بارها از نمايش آن در فصل تابستان صحبت شده بود، اما عملاً در مرده ترين زمان سال روانه پرده سينماها شد.
عليرضا خمسه: سفر حج، مهمترين اتفاق زندگي من در سال 85 بود
   
اين بازيگر حرفه اي سينما در ابتداي سال در سريال «يك مشت برعقاب» اصغر هاشمي بازي كرد. و بعد تئاتر «مرد نيك» به كارگرداني امير دژاكام را روي صحنه داشت و در تله فيلم «با هم در خانه» بهمن زرين پور هم بازي كرد. كتاب «آموزش پانتوميم» را هم توسط نشر قطره منتشر كرد.
   
عليرضا خمسه در ارزيابي اش از سال 85 مي گويد: براي من سالي راضي كننده بود و فكر مي كنم سال پرباري داشتم. مي توانم به فيلم «قاعده بازي» اشاره كنم كه در جشنواره فجر به نمايش درآمد و كار خوبي در زمينه سينماي كمدي بود. مسابقه تلويزيوني «پلكان» را هم براي ايام نوروز به عنوان مجري كار كرده ام و البته در جشنواره فيلم فجر هم به عنوان داور در بخش فيلمهاي كمدي حضور داشتم و همين طور جزو يكي از داوران دفتر آسيب هاي اجتماعي به وزارت ارشاد بودم اما اگر بخواهم به شكل كلي تر درباره اتفاقات حاكم بر عرصه هاي هنري بگويم شايد مهمترين آنها افزايش بودجه تئاتر بود. معمولاً عرف اين بود كه تسويه حساب با گروه هاي تئاتري خيلي دير انجام مي شد. اما بعد از سالها وقتي كه كار ما امسال تمام شد. بلافاصله تسويه حساب صورت گرفت. در زمينه تلويزيون هم اتفاق خوب، افزايش كمي سريال ها و فيلمها بود. در بخش سينما هم البته مهمترين نكته همين افزايش و تنوع موضوع ها و فيلمنامه ها بود. مثلاً در زمينه سينماي كمدي امسال دو كار قابل توجهي داشتيم يكي همين «قاعده بازي» بود و ديگري «اخراجي ها».
    درباره برنامه هاي سال آينده اش مي گويد: براي سال آينده انشاءاله اگر فيلم خوبي پيشنهاد شود با نمايش خوبي، حتماً بازي خواهم كرد.
    از عليرضا خمسه درباره مهمترين و تأثيرگذارترين اتفاق زندگي اش در سال 85 مي پرسيم مي گويد: مهمترين اتفاق رفتنم به سفر حج بود. و اينكه به زودي پدر مي شوم.

نيكي كريميرضايت از كارهاي انجام شده؛ مهمترين اتفاق
    اين بازيگر و كارگردان سرشناس سينماي ايران، در ابتداي سال گذشته فيلم كمدي خانوادگي «شام عروسي» به كارگرداني ابراهيم وحيدزاده را روي پرده داشت و البته به شكل همزمان به دغدغه هاي هميشگي اش از بازي در فيلمهاي مختلف تا كارگرداني فيلم جديدش يعني «چند روز بعد» پرداخت. ضمن اينكه فيلم «پرونده هاوانا» را هم كه چند سال پيش بازي كرده بود كماكان در نوبت اكران دارد.
    نيكي كريمي در زمينه ارزيابي فعاليت هاي سال گذشته و فعاليت هايش مي گويد: بالطبع سال خيلي فعال و شلوغي را گذراندم. از اول اسفند فيلمبرداري «چند روز بعد» را شروع كرديم كه در سال بعد هم ادامه يافت. بعد هم كه تا شهريور وقت مان را صرف كارهاي فني فيلم كرديم. و بعد هم سفرهاي جشنواره اي فيلم شروع شد و در كنار همه اينها داوري هايي بود كه عهده دار بودم. در فيلمهاي «سه زن» منيژه حكمت و «زن دوم» سيروس الوند هم بازي كردم كه از آنها كاملاً راضي ام.
    درباره برنامه هاي سال 86 خود مي گويد: جدي ترين تصميمي كه دارم ساختن فيلم جديدم است كه در حال حاضر مشغول نگارش و تكميل فيلمنامه اش هستم به علاوه اينكه همچنان كارهايي را كه در زمينه ترجمه داشتم دنبال خواهم كرد. بعد از ترجمه كتاب «نور ماه بر درختان كاج» در حال حاضر روي يك سري شعر ديگر كار مي كنم و احتمالاً ترجمه رماني ديگر را هم در برنامه كاري ام قرار داده ام. اما در زمينه انتخاب كتاب براي ترجمه هنوز به نتيجه نرسيده ام و بالاخره اتفاق خاص و مهم با تأثيرگذار سال 85:‌ اتفاق از اين مهمتر كه آدم از كارهايي كه در طي سال انجام داده رضايت داشته باشد؟ من از كارهايم راضي هستم

بهاره رهنما: نوشتن
   
در سيما همچنان دو فيلم «شبانه» به كارگرداني كيوان علي محمدي و امير بنكدار و «ماجراهاي اينترنتي» به كارگرداني حسين قناعت را آماده نمايش دارد، در سال 85 روي پرده نرفتند. رهنما از اولين فيلم به عنوان كاري متفاوت و از دومي هم به عنوان اثري كودكانه و باطراوت ياد مي كند. در تلويزيون هم مجموعه «زيرزمين» به كارگرداني عليرضا افخمي را روي آنتن شبكه سوم داشت. در عرصه تئاتر هم پس از نمايش موفق «پنجره ها»، نمايش «قدم زدن روي ابرها» را در حال اجرا داشت و بعد هم مي توان به اجراي نمايش «پروانه هاي آسيايي» به كارگرداني محمد حاتمي در تئاتر شهر اشاره كرد.
   
اما ارزيابي بهاره رهنما از سال 85 كه گذشت: همچنان كه دغدغه بازيگري داشتم و كارهاي سينمايي ام را دنبال مي كردم. اما از طرفي هم فكر مي كنم در اين شكل اين بار به شكل جدي تري روي نوشتن متمركز شدم. در سال گذشته بخشي از وقتم را به نگارش نمايشنامه هايي براي شبكه راديويي جوان اختصاص دادم. و در تلويزيون نيز در ماه هاي آخر سال بازي در مجموعه «كيش و مات» به كارگرداني جواد افشار را شروع كردم.
    رهنما درباره سال 86 و اينكه چه برنامه هايي براي آن دارد، مي گويد: در سال جديد احتمال پخش سريال «كيش و مات» وجود دارد، اگر چه شايد نقشم در آن متفاوت نباشد اما سعي كردم در اجرا به كار شكل متفاوتي بدهم و البته در زمينه نوشتاري هم به سبب علاقه ام به نگارش داستان و قصه، مجموعه اي را كه كار كرده ام و در مجموع شامل 12 قصه مي شود، از طرفي نشر چشمه آماده انتشار دارم. و نام كتاب هم برگرفته از يكي از همين قصه هاست.

|+|
نوشته شده توسط حسام در یکشنبه 1386/01/12 و ساعت 7:45 بعد از ظهر
دوازده مرد «نه‌چندان» خبيث! ( درباره دلايل استقبال بي‌سابقه از «اخراجي‌ها» ) 



اولين كلمه‌اي كه با نام مسعود ده‌نمكي به ذهن مي‌آيد،«جنجال» است. او هر زمان در جا كه بوده، چه روزهاي اعتراض‌هاي خياباني و روزنامه‌نگاري و مستندسازي و حالا هم كه سينما، حضورش هميشه با شلوغي و سروصدا و حاشيه همراه بوده است. به نظر شما چرا اين‌طوري است؟ چون او هميشه فرصت انجام كارهايي را داشته كه ديگران نداشته‌اند؟ چون مي‌گويند امكانات و مجوزهايي براي اين جور فضاسازي‌ها و گفتن و نوشتن‌ها دارد كه ديگران ندارند؟ چون اگر يكي از اين كارها و حرف‌ها را ديگران بزنند و بكنند، حساب‌شان با كرام‌الكاتبين است؟
حتماً اين‌ها هم در اين موضوع دخيل است، اما به نظرم همه‌ي ماجرا اين نيست. امكانات ويژه را كه خيلي‌هاي ديگر دارند يا مي‌توانند داشته باشند، اما هيچ‌كدام ده‌نمكي نشده‌اند. پس بايد به چيزهاي ديگري هم فكر كرد؛ به اين‌كه او اصولاً موجود بي‌قرار و پركاري است، اين‌كه ذاتاً اهل شلوغي و جنجال و حاشيه است و اين كار را از همه‌ي اطرافيان و همفكرانش بهتر بلد است؛ اين كه مي‌داند و مي‌تواند چه‌طور مي‌شود يك جلسه‌ي ساده‌ي مطبوعاتي يا يك روي صحنه‌رفتن در شب اختتاميه را به مهم‌ترين و خبرسازترين سوژه‌ي يك جشنواره‌ تبديل كرد. ده‌نمكي بي‌شك شم قوي و ويژه‌اي دارد كه مي‌تواند با انتخاب سوژه‌ها و تيترها و عنوان‌ها كاري كند كه محصولش خيلي خيلي بيش‌تر از آن‌چه از نظر هنري و اجتماعي و ژورناليستي مهم و با كيفيت است، به نظر برسد. اين شكلي است كه نشريه‌هايش – شلمچه و دوكوهه و جبهه – و مستندهايش – فقر و فحشا و كدام استقلال؟كدام پيروزي؟ - اين همه سروصدا و حرف و حديث و بازتاب پيدا مي‌كند، بدون اين كه هيچ نشاني از كيفيت ماندگار مديوم‌شان داشته باشند. اصلاً نگاهي به عنوان كارهايش مي‌تواند خيلي چيزها را روشن كند؛ در روزگاري كه روزنامه‌هاي مختلفي با نام‌هاي مرسوم و اغلب تكراري درمي‌آمد، «شلمچه» نامتعارف و كنجكاوي‌برانگيز بود. واژه‌هاي «فقر» يا «فحشا» يا نام دو تيم فوتبال محبوب پايتخت هم به خودي خود براي پرمخاطب شدن كافي‌ست، گيرم هردوي اين مستندها از ضعيف‌ترين محصولاتي باشد كه در حوزه‌ي تصوير در اين سال‌ها توليد شده‌اند اما در عوض آمارها از استقبال و فروش ميليوني اين دو مستند مي‌گويند.
... و اخراجي‌ها را هم بدون اين پيش‌زمينه‌ها نمي‌شود بررسي كرد و درباره‌اش نوشت. اصلاً فيلم بدون اين حاشيه‌ها و فارغ از نام سازنده و جوانبش چيزي براي نوشتن باقي نمي‌گذارد. اخراجي‌ها اجرايي خام و مبتدي و ضعف‌هاي فيلم‌نامه‌اي و تكنيكي فراواني دارد كه فيلم اول بودن سازنده‌اش توجيه خوبي براي آن است، اما استقبال بي‌سابقه‌ي مردم – چه در جشنواره و چه حالا در روزهاي اول اكران عمومي – مي‌گويد كه باز هم ده‌نمكي هنر و شم ويژه‌اش را در انتخاب موضوع و توانايي‌اش را در به كارگرفتن امكانات و بهره‌برداري تبليغاتي درست از هر فرصت كوتاه نشان داده است.
فيلم اول ده‌نمكي با جمع‌كردن چندتا از بانمك‌ترين بازيگران بداهه‌پرداز كمدي و شوخي‌هايي كه چندتايش واقعاً مي‌خنداند، با سوژه‌ و شخصيت‌هايي كه فكركردن به آن هم براي بعضي‌ها ميسر نبود و با كمك سروصدا و جنجالي كه حول و حوش نمايش جشنواره‌اي‌اش راه افتاد، قطعاً پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينماي ايران خواهد بود. آن هم در حالي كه نه سوژه‌ي بكر و اريژينالي دارد (يك نسخه‌ي اين‌جايي و ايراني از «دوازده مرد خبيث» رابرت آلدريچ)، نه اغلب طنزهايش از جوك‌ها و اس‌ام‌اس‌هاي اين روزهاي كوچه و خيابان فراتر مي‌رود، و نه تفاوت چنداني با نمايش‌هاي مقبول و محبوب اين روزها مثل كارهاي بهزاد محمدي و آخرين كار اكبر عبدي ( اكبرآقا آكتور تئاتر) دارد. اما يادمان نرود كه در حالي كه گروه‌هاي مستعد تئاتري ايران بدون توقع يك ريال در حسرت يك ماه اجرا مانده‌اند، تئاتر موزيكال عبدي چند ماه روي صحنه ماند و پرفروش‌ترين نمايش تاريخ تئاتر ايران شد.
اگر قرار باشد تصوير درست و دقيقي از پديده‌ي اخراجي‌ها به دست بياوريم، بايد همه‌ي اين‌ نكات را كه اشاره‌وار ازش گذشتم كنار هم بچينيم و بشكافيم و به نتيجه‌ي معقول برسيم؛ تحليل اين يكي فكر نكنم كار خيلي سختي باشد.
|+|
نوشته شده توسط حسام در یکشنبه 1386/01/12 و ساعت 4:12 بعد از ظهر
مهر مادر يا بغض پدر؟ (نقدي بر فيلم ميم مثل مادر ) 
 

مهر مادر يا بغض پدر؟ (نقدي بر فيلم ميم مثل مادر )

۱)موقع نوشتن اين مطلب،مدام جمله معروف پالين كيل«:من عصباني ام ولي آيا انصاف را كنار گذاشتم؟» تو ذهنم وول مي خورد و بالا و پايين مي رود.سعي مي كنم عصبانيتم را كنترل كنم و از روي انصاف به نقد فيلم بپردازم.آن هم فيلمي كه موقع ديدنش،محال است عصباني نشويد و از كوره در نرويد.عصبانيتي كه مدت هاست از طرف فيم هاي رسول ملاقلي پور ايجاد مي شود.
2)ده سال پيش،ملاقلي پور در واكنش به نمايش محدود "سفر به چزابه" و عدم نمايش "نجات يافتگان" فيلمي ساخت به نام؛"كمكم كن".فيلمي پر از داد و فرياد و عربده و جيغ.فيلمي كه قرار بود بازتاب روحيه سازنده اش باشد.ملاقلي پور تمام اضطراب ها و ناراحتي هايش را در آن فيلم ريخت و اصلا هم به فكر تماشاگر بينوايي نبود كه قرار است فيلم را تماشا (تحمل) كند.حالا اين اتفاق بعد از ده سال،مجددا تكرار شده است."مزرعه پدري" نمايش محدود و نااميد كننده اي داشت و اجازه ساخت "خوابگرد" هم صادر نشد.اين ها باعث شد كه ملاقلي پور عصباني،عصباني تر شود و "ميم مثل مادر" به شكل فعلي ساخته شود؛با حجم انبوهي از ناراحتي ها،بدبختي ها،فلاكت ها و داد و فريادهاي بي شمار.طوري كه همه در فيلم مريض هستند و مشكل دارند.عقده و حسرت يقه تمام شخصيت ها را چسبيده و ول نمي كند.انگار كه در باتلاقي از نكبت دارند دست و پا ميزنند و فرو مي روند.ملاقلي پور از ما مي خواهد اين چيزها را ببينيم تا تجربه ديدن فيلم تبديل شود به فرآيندي زجرآور.در واكنش دو راه منطقي وجود دارد؛يا موقع ديدن صحنه هاي آزار دهنده چشم هايمان را ببنديم كه خب مجبوريم كل فيلم را با چشم بسته تماشا كنيم و يا اين كه از همان اول قيد تماشاي فيلم را بزنيم و بي خيالش شويم كه معني اش شكست همه جانبه فيلم ساز است.فيلم سازي كه براي انتقال زشتي ها،پليدي ها و پلشتي ها هميشه مكانيزم غلط را انتخاب مي كند.نشان دادن مشكلات معني اش نيست كه تماشاگر خود دچار مشكل شود.فكر كنم كه بد نباشد كه خود ملاقلي پور اپيزود دوم نسل سوخته را ببيند.اپيزودي كه تمام اين مصيبت ها را در دل خود دارد،اما بيان هنرمندانه باعث شده كه فيلم به طرز معجزه آسايي نجات پيدا كند و تاثيرش را بگذارد.تاثيري كه در "ميم مثل مادر" مطلقا نيست.
3)در اين چند ماهه "ميم مثل مادر" مرتب با فيلم ابراهيم حاتمي كيا(به نام پدر)مقايسه شده است.دلايل زيادي وجود دارد تا اين مقايسه پيش آيد.مثلا شباهت هايي كه فيلم ها و فيلم سازان با هم دارند؛ملاقلي پور و حاتمي كيا هر دو جز مهم ترين فيلم سازان سينماي جنگ هستند و در فيلم هايشان به فضاي جنگ يا بعد از آن مي پردازند.دو فيلم مذكور هم به آدم هاي بعد از جنگ مي پردازند و ملودرام را دستمايه كار خود قرار داده اند.در"ميم مثل مادر" مادري براي نجات جان پسرش خود را فدا مي كند و در فيلم حاتمي كيا پدري براي پاي روي مين رفته دخترش به اين در و آن در مي زند.اما نكته اي كه در هر دو فيلم وجود دارد و آن ها را بااهميت(در حال حاضر،نه بعدا)جلوه مي دهد،حضور فيلم سازان در قالب يكي از شخصيت هاست.انفعال،خنثي بودن و بي تفاوت عمل كردن ناصر شفيعي(پرويز پرستويي)در "به نام پدر" يادآور حاتمي كياي فعلي است.در "ميم مثل مادر" اين همانند سازي شكل كلي تري پيدا مي كند و ديپلمات تماميت خواه فيلم،به تصوير نمونه اي آدم هاي هم سن و سال ملاقلي پور(جوانان دهه شصت)بدل مي شود.سهيل كاويانپور(حسين ياري) كه زن و بچه اش را در بدترين شرايط رها مي كند و به آينده و كارش مي چسبد،نمونه همان كساني است كه جواني شان گره خورد به دهه شصت،به اوج جنگ و مصيبت.آن ها مجبور شدند در جواني كارهايي را انجام دهند كه وظيفه شان نبود و بي خيال جواني اي شوند كه حقشان بود و زمانه ازشان دريغ كرده بود.طبيعي بود كه بعد از پايان جنگ و عادي شدن شرايط،جواني شان را مطالبه كنند.جواني اي كه خواستنش با توجه به شرايط،دور و بعيد به نظر مي رسيد.پس اين تضاد و تناقض به وجهي از درون آن ها قدرت بخشيد كه خواستن همه چيز براي خود بود.به همين خاطر است كه سهيل حوصله ديدن بچه افليجش را ندارد و آرامش و راحتي را بيشتر از ميزان لازم طلب مي كند.مثل هيولايي كه هرچه مي خورد باز گرسنه تر مي شود و اين گونه است كه هيولا براي نابودي بقيه،دليل مي تراشد و كارش را توجيه مي كند.سهيل در جايي از فيلم درباره از بين بردن بچه مي گويد«:ديه شم گذاشتم كنار...»شخصيت سهيل كاويانپور در فيلم،يادآور محمود بصيرت(فريبرز عرب نيا) در فيلم "شوكران" است.در آن جا هم خود خواهي هيولا دو نفر را از بين مي برد،به بهانه اي كه اسمش پيشرفت اجتماعي بود.البته محمود بصيرت در "شوكران" از نظر جزئيات و ريزه كاري هاي شخصيت،در جايگاهي بسيار بالاتر از سهيل كاويانپور در "ميم مثل مادر" قرار مي گيرد.
4)در اين سال ها مرتب گفته اند و شنيده ايم كه رسول ملاقلي پور فيلم سازي غريزي است.كه براساس ديده ها و از روي غريزه صحنه هاي جنگي را خوب از كار در مي آورد.حالا در "ميم مثل مادر" خبري از جنگ به طور مستقيم نيست و مشكل هميشگي ملاقلي پور،يعني فيلمنامه بيشتر از هميشه خود را نشان مي دهد.با شروع فيلم و پيش رفتن آن،انگيزه اصلي كه باعث مي شود تماشاگر فيلم را دنبال كند،مسئله تولد يا سقط جنين است.اين كه مهر مادر پيروز مي شود يا بغض پدر؟.طبيعي است كه چنين نقطه اوجي بايد در انتهاي فيلمنامه باشد و تماشاگر را به دنبال خود بكشاند.اما به دنيا آمدن بچه و ترك پدر مربوط به دقيقه سي فيلم مي شود و معلوم نيست كه اين هفتاد دقيقه باقي مانده را قرار است با چه انگيزه اي دنبال كنيم؟.انگيزه اي كه خود فيلمساز هم آن را نمي داند.آسايشگاه معلولين،مرگ مادر بزرگ،خواستگار سپيده(امير حسين صديق)و بازگشت پدر و عود كردن بيماري سپيده،هيچ كدام نمي توانند هم پاي نقطه اوج اول عمل كنند و در نتيجه هفتاد دقيقه انتهايي فيلم،شبيه به يك لايي طولاني مدت مي شود كه تماشاگر جدي هيچ علاقه اي به دنبال كردنش ندارد.در اين بين چيزهايي وجود دارد كه وضع را بدتر هم مي كند.حضور روبيك(جمشيد هاشم پور) و رابطه او با دخترش،غير از آشفته كردن فضاي فيلم چه كاركرد ديگري دارد؟حضور زن خياباني با نام فرشته،مي خواهد كدام مفهوم را به شكل سطحي منتقل كند كه چنين بي ربط به فيلم سنجاق شده است.اين همه تصادف بي ربط كه حجم انبوهي از سي دقيقه پاياني فيلم را شامل مي شود(دختري در آسايشگاه تصادفا نام پدر سعيد را در روزنامه مي بيند،سهيل تصادفا در روزنامه خبر كنسرت آسايشگاه را مي خواند،تصادفا دختر روبيك در همان آسايشگاهي است كه سعيد آنجا مي رود و تصادفا نام زن خياباني فرشته از كار در مي آيد!)و گره هاي فيلم را به دم دستي ترين شكل ممكن باز مي كند،جز ساده فرض كردن تماشاگر چه معني ديگري مي تواند داشته باشد.مشكل فيلمنامه يكي از صدها مشكل "ميم مثل مادر" است كه حالت اسف بار تري دارد.
5)"سفر به چزابه"،اپيزود دوم "نسل سوخته" و بخش هايي از "مزرعه پدري" نشان مي دهند كه رسول ملاقلي پور قابليت ساخت صحنه هاي تاثير گذار و حسي(به معناي ويران كننده اش)را دارد.شروع "ميم مثل مادر" با يكي از همين صحنه هاست.سپيده(گلشيفته فراهاني)قطعه اي كلاسيك را با ويولون مي نوازد و پيش زمينه سياه تصوير او را تنها،تك افتاده و محزون نشان مي دهد.صحنه اي كه كل فيلم را در دل خود دارد.افسوس كه ملاقلي پور قدر اين صحنه را نمي داند و تمام حرف آن را به شكل رو و سطحي در باقي فيلم بر سر تماشاگر مي كوبد.تماشاگري كه هميشه منصف نخواهد بود.

|+|
نوشته شده توسط حسام در یکشنبه 1386/01/12 و ساعت 4:10 بعد از ظهر
فوتبال: قرمز يا آبی، از نگاه دو ورزشی نويس زن 
در زير، نوشته دو خبرنگار ورزشی در تهران را می خوانيد که از چگونگی جذبشان به فوتبال و تيم مورد علاقه شان و بعدتر کار حرفه ای در اين زمينه می گويند:

حالا می توانم راحت بنويسم و کری بخوانم، پريسا قهرمانی

پريسا قهرمانی

خوب يادم هست که ۱۱ سال پيش بود. کلاس سوم راهنمائی بودم و قرار بود فرشاد پيوس، گلزن مشهور پرسپوليس و تيم ملی در آن سالها، در يکی از همين داربی ها از فوتبال خداحافظی کند. استارت علاقه من به فوتبال هم از همان روز زده شد.

من طرفدار پرسپوليسی بودم که احمد رضا عابد زاده دروازه بانش بود؛ تيمی که فوتبال را زيبا بازی می کرد. سر بازی های پرسپوليس از جايم تکان نمی خوردم. دقيقه به دقيقه بازی زير نظرم بود. حتی چند بار نزديک بود به خاطر گوش دادن مخفيانه به گزارش بازی از راديو سر کلاس دستم برای همه رو شود که خوشبختانه به خير گذشت!

دوست های "عشق فوتبالی" هم داشتم. آنهايی که البته بيشتر طرفدار يک بازيکن خاص بودند و همان علاقه باعث می شد نتايج بازی ها را دنبال کنند. اما من شيفته خود فوتبال بودم. کم کم پای باشگاه های خارجی هم به ميان آمد. بازی های يوونتوس و بارسلونا را هم نگاه می کردم و بعد سعی می کردم خوب به صحبت های گزارشگر گوش کنم. آرايش های تيمی مثلا ۴-۴-۲ يا ۳-۵-۲ را يکی يکی ياد گرفته بودم. قبل از شروع بازی می توانستم تاکتيک تيم مورد علاقه ام را حدس بزنم.

خواندن روزنامه های ورزشی هم کمک زيادی به پا گرفتن اين اشتياق می کرد. اما هيچ وقت فکرش را هم نمی کردم که اين علاقه در نهايت به کار به عنوان فوتبال نويس در يکی از همين روزنامه های ورزشی برسد.

ورود من به مطبوعات ورزشی کاملا اتفاقی بود. پيشنهاد و البته دلگرمی يکی از بهترين دوستانم در روزهايی که تازه ۱۸ سالگی را پشت سر گذاشته بودم، من و عشق و علاقه ام را به فوتبال وارد مرحله جديدتری کرد؛ مرحله ای که بايد همه چيز را خيلی دقيق تر از گذشته پيش می گرفتم. آن روزها خيلی خوب در خاطره ام مانده. آمدن خبرنگار زن به فوتبال برای همه جالب بود و البته دور از ذهن.

اولين بار در تمرين پرسپوليس اين موضوع را حس کردم. وقتی بعد از ظهر يکی از روزهای سرد پائيزی وارد زمين تمرين اين تيم شدم همه نگاه ها به طرف من برگشت. فضای فوق العاده جالبی بود: يک خبرنگار زن که کنار جماعتی از هم صنفی های مردش ايستاده و دارد تمرين ها را نگاه می کند.

برخوردها اوائل همين طور بود. خيلی ها نمی توانستند تصور کنند که يک زن هم می تواند از فوتبال بنويسد؛ درباره فوتبال فکر کند؛ بازی ها را تحليل کند و خيلی چيزهای ديگر که تا قبل از آن در حيطه کار مرد ها بود. تصور خيلی ها از من همان دختر "عشق فوتبالی" بود که علاقه به يک بازيکن او را تا اينجا کشانده.

تلاش برای اثبات

شرايط خيلی سختی داشتم. بايد ثابت می کردم که اين تصور اشتباه است. خوشبختانه برای جلو رفتن تنها نبودم. در ميان همين جماعت کم اعتماد بودند معدود فوتباليست هايی که بارها کمکم کردند.

سر يکی از تمرين های تيم ملی با مهدی مهدوی کيا از نزديک آشنا شدم. برخورد فوق العاده آن روزش را هرگز فراموش نمی کنم. می گفت هميشه در آلمان وقتی خبرنگار های فوتبال نويس زن را می ديده حسرت می خورده که چرا در ايران چنين اتفاقی نمی افتد. فوتباليست های ديگر هم بودند: علی کريمی، وحيد هاشميان، جواد کاظميان، فرشيد کريمی و ... که کمک های شان شرايط سخت آن روزها را برايم قابل تحمل تر می کرد.

تاثير اين برخورد ها را چند ماه بعد به تدريج ديدم چون ورزشکاران بيشتری دعوتم را برای مصاحبه قبول می کردند. بارها اتفاق می افتاد که بعد از تمام شدن مصاحبه اعتراف می کردند اعتقادی به کار خبرنگار زن نداشتند و حالا فکرشان کاملا تغيير کرده است. اين حضور نامتعارف روزهای قبل حالا ديگر داشت برای همه جا می افتاد.

امروز پنج سال از آن روزهای سخت گذشته و من دوباره در انتظار داربی ديگری هستم. منتظر ديدن يک نمايش زيبای ديگر از پرسپوليس .حالا می توانم براحتی کنار باقی همکار های مرد بنشينم و بازی پرسپوليس را تحليل کنم. می توانم خيلی راحت بنويسم و کری بخوانم.

اين مسابقه با بقيه فرق دارد! صنم بياناتی

صنم بياناتی

شايد به زعم خيلی از خانم های "عشق فوتبالی" من آدم خوشبختی باشم. قرار گرفتن در بطن جريان های فوتبالی و سر در آوردن از چم و خم فنی و غير فنی ورزشی که روزگاری صرفا به عنوان ورزش ويژه آقايان به حساب می آمد دلايل قانع کننده ای است برای آنهايی که من و امثال من را در قامت يک خبرنگار زن فوتبالی خوشبخت می دانند.

خوب يادم می آيد که موضوع از کجا شروع شد. بسيار کم سن و سال بودم و مثل بيشتر دخترها با پدرم رابطه ای حسنه داشتم. پدر الگويم بود و علائقش ارزش های زندگی ام را می ساخت. پای من از همين زمان به دنيای فوتبال باز شد. علاقه بی حد وحصر پدرم به فوتبال و تعلق خاطربيش از اندازه اش به تيم استقلال و رنگ آبی باعث شد کوچک ترين فرزندش هم، بيشتر از خواهر و برادرش فوتبال دوست البته از نوع استقلالی بشود.

سالها به همراه پدرم به تماشای مسابقات می رفتم. اين روال تا سيزده سالگی ام ادامه پيدا کرد. چون جثه ام ريز بود با موهای کوتاه پسرانه در کنار پدر روی سکو می نشستم. اوايل چيز چندانی سر در نمی آوردم. فقط برايم مهم اين بود که مردان آبی پوش گل بزنند تا من هم مثل همه جماعت استقلالی به وجد بيايم.

امروز اوضاع بسيار عوض شده ولی شايد تنها چيزی که فرق نکرده باشد اين است که من هنوزم استقلالی ام آن هم از نوع دو آتشه اش.

از زمانی که از سر تفنن و سرگرمی برای سردبير روزنامه ای که پدرم را می شناخت يکی دو مطلب نوشتم و چاپ شد، پايم به عالم مطبوعات باز شد. اگر تعريف از خود نباشد جاذبه خبرنگاری را هم داشتم آن هم خبرنگار فوتبال نويس. سريع تر از آنی که تصورمی کردم در کار جا افتادم هرچند اين به معنای آن نيست که در اين راه با مشکلی برخورد نکرده ام. کم روز سخت نگذرانده ام. اصول حرفه ای کار ايجاب می کند علاقه بی منطق را کنار بگذارم و واقعيات را آن گونه که هست ببينم و بنويسم. اين مهمترين دغدغه من در شغل خبرنگاريست.

داربی ۶۱

با اين وجود بعضی از دوستان بی غرضم معتقدند هنوز هم رگه هايی از احساس و تعصب به "آبی ها" در کارم به چشم می آيد. به همين دليل است که فکر می کنم هنوز راه زيادی تا رسيدن به حد مطلوب باقی مانده؛ شايد هم سقف آرزوهايم در اين حرفه خيلی بلند است. اما به هر حال شرايط موجود برايم راضی کننده است چون که تحصيلات دانشگاهی ام در رشته ای غير از روزنامه نگاری بوده و همه داشته های فعلی ام صرفا حاصل تجربه است و نه تئوری.

در حين کار بارها با کسانی سر وکار پيدا کرده ام که پذيرفتن من به عنوان خبرنگار ورزشی نويس برايشان کار آسانی نبود و گاهی شده که از همين رو رقابتی خارج از اصول و قاعده در پيش می گرفتند که در نهايت هم راه به جايی نمی برد. در عوض اکثريت قريب به اتفاق بازيکن ها، مربيان و تا حدودی هم مديران ارشد باشگاهها برخورد خوب و موجه با من داشته اند.

جدا از اين حرفها داربی ۶۱ در راهست. سه سالی می شود که استقلال هرگز بازنده داربی ها نبوده که از نظر من همين نقطه قوت استقلال است؛ چيزی که اميدوارم در اين بازی هم ادامه پيدا کند! هر چند اين بار ديگر امير قلعه نوعی در کنار استقلال نيست؛ کسی که دلگرمی های خود و خانواده اش نقش موثری در موفقيت کاری من داشت.

به هر حال اگر بتوانم علاقه و تعصب خودم را در همه مسابقات استقلال مهار کنم، در اين ديدار هرگز از پس چنين کاری بر نمی آيم! ای کاش صميمی ترين دوست زندگی ام، پريسا قهرمانی، هم رنگ من می بود تا با دلهره کمتری داربی امسال را تماشا می کردم.

|+|
نوشته شده توسط حسام در شنبه 1386/01/11 و ساعت 1:48 بعد از ظهر
حاشیه دیدار استقلال و پرسپولیس 

شصت و دومین دیدار دو تیم همشهری استقلال و پرسپولیس تهران با تساوی یک بر یک به پایان رسید. در این دیدار که عصر جمعه و با حضور حدود ۸۰ هزار تماشاگر در ورزشگاه آزادی تهران برگزار شد، دو تیم بازی زیبا و پرتحرکی به نمایش گذاشتند و هر یک از دو تیم چند .فرصت گلزنی داشتند

|+|
نوشته شده توسط حسام در شنبه 1386/01/11 و ساعت 1:45 بعد از ظهر
s m s & jok 
باز هم بهانه ای برای شاد شدن از راه رسید / شاد ... پیروز .... سربلند باشید / عید نوروز مبارک .

خنده بر لب ... شوق در دل ... غم ها دور ... سلامتی همراه ... وصل ها نزدیک .... مهربونی ها سبز .... کینه ها بر باد .... همچو طبیعت نو شویم ... شادی هدیه دهیم .


با ارزوی 12 ماه شادی ... 52 هفته خنده ... 365 روز سلامتی .... 8760 ساعت عشق ... 525600 دقیقه برکت ... 15300 ثانیه دوستی ... سال نو مبارک .


بهار بهترین بهانه برای اغاز و اغاز بهترین بهانه برای زیستن ... اغاز بهار بر شما مبارک .


لحظه ای که سال تحویل میشه ... تنها لحظه ای که بی منت به من لبخند می زنی ... کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبای سرخت بمونه .... سال نو مبارک گلم .

چقدر بايد عيد و سال از عمر تو بگذره تا آدم شي....عزيز من يكسال از عمرت گذشت ولي باز تو هموني كه بودي .... عيدت مبارك سال خوبي داشته باشي


تمام شب را به ياد تو بيدار ميمانم . خواب اولين شب سال را بر خود حرام ميکنم تا هنگام وصال سال 1385 به 1386 باز هم ياد و خاطره تو همسفرم باشد ... و اگر خوابم برد باور کن در روياي خوابم تو را در تمام لحظه ها در کنارم خواهم داشت عيدت مبارک


این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سایه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت
با همه خوبی ها و بدی هایت ... دوستت دارم

سال نو با تو شوق شكفتنه

حرف عاشقي و از تو گفتنه

نفساي گرمتو شنفتنه

در كنارت توي رويا موندنه


سلامت
سعادت
سیادت
سُرور
سَروری
سبزی
و سَرزندگی
هفت سین سفره ی زندگیتان باد


امروز روز ملی گل هاست
روزت مبارک
اینو برای همه یگل های دنیا که عطرشون رو دوست داری بفرست

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.


هميشه هر چيزی را که دوست داری به دست نمی آوريم پس بياييد آنچه را که به دست می آوريم دوست بداريم. 


بهاي عشق چيست بجز عشق ؟ (ماري لولا)


نمي خوام بگم قدر 1 دنيا دوست دارم چون دنيا 1روز تموم مي شه
نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم مي شه
نمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلكه عاشق
 


ديدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگاه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود مي رميدي مي رهيدي
يادم آمد كه روزي در اين راه ناشكيبا مرا در پي خويش ميكشيدي


آرزوم بی تو محاله لحظه هام بی تو سواله
بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره
من نمی خوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم
دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم

روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود


در همه عالم گشتم و عاشق نشدم
تو چه بودي كه تو را ديدم و ديوانه شدم

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!

عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند.

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد


غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد


مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند.

گلهاي ياس تو باغچه غروبا بونه ميگيرن همشون يه عهدي بستن سر خاك تو بمير


با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

کاش مي شد عشق را ابراز کرد يا که عشق را با سحر اغاز کرد لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت 

اي نگاهت نخي از مخمل وابريشم.....چندوقتي است كه به تو ميانديشم
به تو اري به همان منظر دور......به همانسبز صميمي به همان باغ بلور

|+|
نوشته شده توسط حسام در جمعه 1386/01/10 و ساعت 10:18 بعد از ظهر
!!!!!! $ lvl $ !!!!! 
اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند
-----------------------------------
تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند.
------------------------------------
پس از آخرین دیدار با دوستانت یادت باشد که ، به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
----------------------------------------
سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري. خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که با تمام وجود آب را حس مي کني
-----------------------------------
اگر هميشه همان کاري را که انجام داده ايد تکرار کنيد ، چيزي بيش از آنچه تا کنون به دست آورده ايد، به دست نخواهيد آورد.
-----------------------------------------
بعضي فکر مي کنند منصفانه نيست که
.خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است
.بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است
-----------------------------------
خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد بدون جلب توجه متفاوت باشيد.
-------------------------------------------
در پناه حضور سبز تو ، طوفان غم ، مرا جا می گذارد . در کنارت ژرفای آرامش را احساس میکنم و بی تو سیل بی رحم تنهایی مجالم نمی دهد
---------------------------------
اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد ...
-------------------------------------
اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم
هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي
رنگين کمان من!!!
|+|
نوشته شده توسط حسام در جمعه 1386/01/10 و ساعت 10:8 بعد از ظهر
$ lvl $ 
زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است .
--------------------------
چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست.
--------------------------------------
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز
--------------------------------------
نگامي که خدا انسان را اندازه مي گيرد متر را دور ''قلبش '' مي گذارد نه دور سرش
-----------------------------------
براي غلبه بر ظلمت كافي است چراغ روشن كنيم ، چون نمي توان ظلمت را روشن كرد .
------------------------------
آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت مي داند ، آن كه از ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور مي كند ، اما هر دو در اشتباهند ، زيرا ما گاهي خوشبختيم و غالبا بدبخت : بدبختي ما در آن ايامي است كه به نقايص زندگي خود توجه داريم و خوشبختي ما در لحظات كوتاهي است كه به نعمتهاي زندگي خود نظر مي اندازيم .
----------------------------------
دواي همه دردها نيكي است ، به شرط آنكه ندانند شما نيكيد وگرنه نخواهند گذاشت نيك بمانيد .

--------------------------------
ثروتمند كسى نيست كه بيشترين ها را دارد؛بلكه كسى است كه به كمترين ها نياز دارد
--------------------------------------
درعالم دوچيزازهمه زيباتر است: آسمان پرستاره و وجداني آسوده
--------------------------------------
دليل موفقيت برخي از افراد انجام دادن کارهايي است که ديگران از انجام دادن آن سر باز ميزنند
-------------------------------

خداوند به هر پرنده اي دانه اي ميدهد ، اما آن را در داخل لانه اش نمي اندازد
----------------------------------
ه
بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند
---------------------------------
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به

انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا

دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد

شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن....
-----------------------------------
گذشته کتابي است که بايد بارها خواند واز ان تجربه امو خت اينده کتابي است که اکنون توسط تو نوشته مي شو دبکو ش تا انچه را مي نگاري بعد ازخواندنش لذت ببري..
----------------------------------
صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا
نشسته ام تا شايد صدايم كني
صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني
---------------------------------
هنگامي که محبت به شما اشاره مي کند،
به دنبالش برويد،
اگر چه داراي راههاي دشوار و پر فراز و نشيب بوده باشد.
--------------------------

مغزهاي بزرگ درباره ايده ها فکر مي کنن
مغزهاي متوسط درباره حوادث
مغزهاي کوچک درباره مردم

|+|
نوشته شده توسط حسام در جمعه 1386/01/10 و ساعت 10:5 بعد از ظهر
سیاوش قمیشی(بیوگرافی) 
اگر 4 رکن اساسی آهنگ (Melody), شعر, (Lyric) تنظیم (Compose) و صدای خواننده (Vocal) را در ساخت و اجرای یک ترانه به عنوان وجوه اصلی ترانه در نظر بگیریم , سیاوش قمیشی تنها هنرمندی ست که هر4 وجه ترانه اش با دیگر فعالان موسیقی پاپ (Popular) ایران متفاوت است.

سیاوش قمیشی (متولد 1324-1945 در اهواز و بزرگ شده در تهران ) آهنگساز, شاعر, تنظیم کننده و خواننده ای ست که در بین عموم به عنوان خواننده و برای خواص به عنوان آهنگساز و خواننده اعتباری ویژه و متفاوت دارد.

نخستین وجه و شاید مهم ترین وجه تفاوت آثار سیاوش قمیشی در ملودی هایش نهفته است. ملودی هایی بسیار متأثر از موسیقی کلاسیک (اصیل) ایران و در عین حال مبتنی بر آکورد های غیر معمول و کاملأ غیر ایرانی که ترکیبی عجیب و درخشان را از موسیقی ایرانی و غربی در قالب ترانه های پاپ (Popular) به وجود آورده است و همچون مهری برجسته, برداشت ناب سیاوش قمیشی را از هنر ایرانی با اشرافی جامع بر انواع موسیقی غیر ایرانی به نمایش می گذارد. در بیشتر آهنگهای ساخته سیاوش رگه هایی روشن و قوی از موسیقی ایرانی را می توان یافت که گرچه روایت جز به جز موسیقی ردیفی ایران نیستند اما به خوبی حس ایرانی بودن را حتی در ذهن شنونده ی غیر حرفه ای متبادر می کنند و این هنر اوست که با گریز آگاهانه از تکرار سنتی و نخ نما, ملودی های ظریف ایرانی را همچون تارهای طلا بر پیکره ی ترانه اش می بافد. با کمی دقت در آلبوم های سیاوش میتوان بسیاری از برداشت های آزاد وی را از موسیقی کلاسیک ایران به وضوح مشاهده کرد. در واقع سیاوش قمیشی و هم نسلان موفقش آموزش موسیقی را از کودکی به طور خودآگاه یا ناخودآگاه با موسیقی ناب ایرانی شروع کردند. شنیدن روزمره ی اجراهای بسیار موثق و اصیل از بزرگان موسیقی ایران در سالهای 1320و1330 از رادیو تهران تجربه ای تکرار نشدنی برای هم نسلان سیاوش به عنوان کودکان آن روزگار و بزرگان آینده موسیقی نوین ایران بود که به مرور پس از آشنایی با حوزه های دیگر, موسیقی عملی را از طریق مراجع و منابع کاملأ جدا آموزش دیده وتجربه می کردند.


سیاوش قمیشی خود سالهای 1970 را در انگلستان (مهد موسیقی راک) گذرانده و آموزش موسیقی دیده است. موسیقی گروههای بزرگ غربی و شرایط زمانی – مکانی فعالیت آنها را از نزدیک درک و لمس کرده و آثارشان را عملا مشق و اجرا نموده است. این آمیختگی عملی با موسیقی روز دنیا در کنار ذهنیت و ناخودآگاه انباشته از ملودی های موسیقی ایران, زمانی که منشا خلق هنری قرار گرفتند ترکیبی نو و بدیع از ملودی و هارمونی را پدید آوردند که پیشتر همانندی نداشت. از این روست که موسیقی سیاوش قمیشی را یکی از بهترین نمونه های هنر هم نسلانش می دانیم. او با برداشت ویژه اش از انواع موسیقی و با توجه کامل به موزیک روز دنیا به ویژه در حیطه ی پروگرسیو تنظیم, صداسازی و میکس به مرز نوآوری و خلاقیتی کامل رسیده و در بیان خود قوام ودوام یافته است. همکاری با تنظیم کنندگانی آگاه و خوش ذوق (که بعضا با وجودی که ایرانی نیستند, توانسته اند با موسیقی ایرانی ارتباط برقرار کنند) و نکته سنجی شخص سیاوش در استفاده ی آگاهانه و هوشمند از صداسازی های الکترونیک و ساوند افکت های عجیب و بجا در تنظیم قطعاتش, به موسیقی او تنوعی خاص و رنگارنگی منحصر به فردی بخشیده است که موزیکالیته ی ترانه های او را به گونه ای بهتر و جذاب تر نمایان میکند. از لحاظ شعری, ترانه هایی که سیاوش برای کار انتخاب میکند چند ویژگی اساسی دارند که مهم ترین آنها سادگی و روانی کلام و دوری از پیچیدگی های معماگونه ی شعری است.


سیاوش از دیرباز علاقه ای به استفاده از کلام روشنفکر مأبانه و غیر مردمی نداشته است و با انتخابی آگاه, به دام ابتذال ناشی از ساده پسندی و بی هویتی هم نیفتاده است. فضای ترانه های او فضایی روشن و امیدبخش است, به دور از سایه های خاکستری و سیاه رایج در ترانه ی نوین ایران.


اعتراض موجود در ترانه های انتخابی او هم نوع با موسیقی ای, اعتراضی سیاه و خمود نیستو از تلخی و شیرینی توأم برخوردار است. جالب این که متقابلأ در کارنامه ی هنری سیاوش به هیچ رو با ترانه های بی معنی و سبک سرانه هم مواجه نمی شویم. شادترین ترانه های او, نه در کلام و نه در موسیقی به مرز انحطاط و ابتذال نزدیک نمی شوند و شعر و موسیقی ترانه های شاد او هم ا ز حدود تشخص, حجب و آبرومندی مأخوذ به حیا بیرون نمی روند. مضامین ترانه های سیاوش عموما مضامین و موضوعات عاطفی در حوزه زندگی فردی و اجتماعی اند و"عشق, زندگی و حرکت" در این میان نقش محوری و کلیدی دارند و داستان هر ترانه هم غالبأ با پایانی روشن و امید بخش همراه است.

سیاوش در شناخت و کشف ملودی پنهان در شعر استعدادی خداداد دارد و با قوه ی درک ریتم بسیار خوب, ضرب آهنگ مناسب شعر و ملودی را برای کارش می یابد. به همین دلیل, در آلبوم هایش همه نوع ترانه با ریتم های گوناگون شنیده می شود, تنوعی که شنونده را دچار ملال ناشی از یکنواختی آلبوم نمی کند. او در اجرای ترانه هایش صاحب سبکی مشخص است. آشنایی عمیق با ملودی و تنظیم ترانه ای که آهنگ آنرا بر مبنای توان حنجره و نقاط ضعف و قوت صدای خود ساخته و ویژی های خاص صدایش اعم از تونالیته و موزیکالیته ی صدا, نتیجه ی خوانندگی اش را بسیار درخشان و پر ثمر کرده است. صدای زخمی و خش دار, آمیخته با تحریرها و غلت ظریف آواز ایرانی جملات آهنگین را با صمیمیت و احساسی ژرف و بی غش می خواند که گویی شعر و آهنگ تنیده بر هم, از جان خواننده بر می آیند و بر دل شنونده می نشینند. به جرأت میتوان گفت هیچ آهنگسازی در موسیقی ترانه ی نوین ایران, در طی سی سال گذشته همانند سیاوش قمیشی حرکتی رو به جلو و کمال طلب با حفظ و افزایش روز افزون تعداد مخاطبان نداشته است. ترانه های سیاوش قمیشی (ترانه به معنای جمع آهنگ و شعر و صدا) مخاطب عام دارد و این عمومیت به ویژه در بین جوانان دیده می شود. شاید او تنها آهنگساز/خواننده ای ست که هر چه بیشتر کار میکند مخاطبان و علاقه مندان جوان تری پیدا می کند و به زبان موسیقی به جوانان, زندگی, عشق و نشاط می بخشد, همچون دوستی همسن در خلوتشان میخواند و مانند پدری مهربان سنگ صبور درد های جوانی شان می شود. همه ما – نسل بعد از انقلاب – در داخل و خارج کشور با صدای سیاوش قمیشی زندگی کرده ایم , عاشق شده ایم, گریسته ایم, خندیده ایم و نفس کشیده ایم. با او بوده ایم و او با ما بوده است.

موسیقی و صدای سیاوش همچون زندگی اش ساده, روان و بی پیرایه است و به سادگی در ضمیر پاک جوانان می نشیند و شاید از این روست که جوانان بسیار دوستش می دارند چرا که جوانی مظهر سادگی و یکرنگی ست. سیاوش قمیشی مانند سرزمین زادگاهش انسانی آفتابی است, آفتاب وجودش بی غروب باد.
|+|
نوشته شده توسط حسام در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت 5:56 بعد از ظهر
بيوگرافي نانسي عجرم 

نام و نام خانوادگي: نانسي عجرم
متولد : 16.05.1983
محل تولد : اشرفيه لبنان
تعداد برادر و خواهر: يک برادر و يک خواهر
مجرد
محل اقامت : نيوشيلا لبنان به همراه خانواده

نانسي عجرم به عنوان يکي از زيباترين خوانندگان زن عرب تنها 8 سال داشت
که کار خواندن را شروع مي كند ,
هنگاميکه که 12 سال داشت در برنامه اي در تلويزيون به نام ستارگان آينده شرکت مي کند
و به مدال طلا دست پيدا مي کند .
يکي از خوانندگان مصري که در آن برنامه شرکت کرده بود صداي نانسي را به صداي
خواننده بزرگ عرب ام کلثوم تشبيه کرده است .
بعد از آن او به طور جدي کار موسيقي را تحت نظر بهترين معلمان موسيقي دنبال مي کند
و در سن 18 سالگي به عنوان يک خواننده حرفه اي معروف مي شود,
اولين آلبوم معروف او در سال 1998 به عنوان مشتاقلک (دلتنگ تو هستم )
و دومين آلبوم در سال 2001 با نام شيل عيونک عني (چشمانت را از من بردار )
منتشر شد وليکن عامل اصلي موفقيت او آلبوم سومش با عنوان يا سلام در سال 2003 بود
نانسي عجرم به عنوان بهترين خواننده عربي در سال 2003 شناخته شد.
آخرين آلبوم او آه و نص در سال 2004 منتشر شد.
بي شک نانسي عجرم يکي از محبوبترين چهره هاي خواننده عربي است,
که البته اين محبوبيت را مديون زيبايي صورت بعد از عمل جراحي مي باشد
هم چنين رفتار بچگانه و خونگرم او و صداي دلنشينش همگي موجب اين محبوبيت خارق العاده شده اند


|+|
نوشته شده توسط حسام در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت 5:43 بعد از ظهر
زندگی نامه کامران و هومن 
کامران و هومن جعفری 2 برادر که درتهران به دنیا اومدن که البته یه خواهر هم دارن به اسم کتایون یا همون کتی که کتـی از کامـران و هومـن کـوچیکتـره و از نظــر قیافـه خیلــی شبیه هومنه که اگه دقـت کـرده باشیـن میتونین اون رو در آهنگ کـت مـن یا مـن تورومیخوام دیـده باشین و اما ادامه ماجرا کامران مـتولد 25 نوامبر 197۵ و هومـن متولد 23 نوامبر 1980 است . همـون طـور که گفتـم در تهـران به دنیا اومدن و در منطقه گیشا زندگی میکـردن تا زمانی که کامران 12 سالش بوده از ایـران به کانادا میـرن مدتـی در مــونترال بــودن و سپــس به ونکــوور میـرن و همونجا هم درس می خونن و بــزرگ میشــن در همـون ونکوور هم با رامـین زمانـی آشنا میشن و بــه گــفته ی خودشون رامین مثل برادر بزرگ کامران و هومــنه هر دو از همون بچگی عاشق موزیک بودن وکامران چون بزرگتر بود بعد از اتمام تحصیلات کار موزیک رو شروع می دکنه در کانادا با گـروه های مختلفـی کـار میکنه و طـبق گفته خـود کامـران زمانی که یه جا بــرنامه داشتـن به مسئول اونـجا میـگه برادر من صـداش خیلـی خـوبه بذاریـن بیـاد بخـونه بالاخره راضـی میشن که هومن هم بیاد و بخونه ولی وقتی هومـن که اون زمـان تازه 15 سالش بـوده رو می بینن با اخم به کامران میگن مگه بچه بازیه؟! مدتـی میگذره و هومن هم درسش رو در زمـینه موسیقی بـه خصوص پیانو ادامه می ده در این زمان کامران با گروهی به نام پـرواز بـا 2 نفر دیگه که الان هـر کـدوم هنرمندای خیلـی مشهـور و محبـوب ما هستـن به نام هنگامــه و فریدون کار میکرده و همین موقع بود که گروه بلک کتس و کنسرتشون در ونکوور سرنوشت کامـران و هومـن رو بکلی تغییر میده جریان از این قرار بود که کامران بعد از اتمام کنسرت باشهبال شبپره موسس گروه بلک کتس راجع به خودش و هومن صحبت می کنه و شـهبال هـم وقتی علاقه کامران و عشقش رو به موسیقـی میبینه بهش میگه باید نمونه کارهات رو ببینم و به ایـن تــرتیب کامران تصمیم میگیره آهنگ ایران ایرانم رو که با گـروه پرواز خونده بود ، به صـورت مـوزیک ویدئو دربیــاره پــس کامران ، هنگامه و فریدون پولهاشون رو روهم میذارن و مـوزیک ویدئوی زیبای ایران رو میسازن کامـران خاطــره بامزه ای از ساختن این ویدئو تعریف میکنه: همون طـور که می دونین بچه هایـی که توی ایـن ویدئو بـودن همـه لباس سفید تنشونه و چون هومن هم اون زمان تقــریبا بچـه بـوده قرار بوده که اونم با بچه ها بدوه ولـی وقتــی میره و وایمیسه تا کارگردان دستور حرکت می ده هومن یه دفعه میگه من نمیام بدوم همه تعجب می کنن ولی وقتی خوب نگاه می کنن می بینن تمام بچـه ها تا کمـر هومن هستن ، یعنی هومن قدش خیلـی از همشـون بلندتر بوده . خلاصـه شهبال از ایـن ویـدئو خوشـش میـاد و بهشـون می گه باید کارشون رو به صـورت زنده ببینـه و بالاخــره شهبال به خونه کامـران و هومن میـاد و از اونا خوشـش میاد و به این ترتیب اونا وارد Black cats میشن . در حال حاضر از Black cats جدا شده و با هم برادرانه مشغـول به کار هستند!
هومن از بین تمام غذاها فسنجون و همبرگر و کامـران قورمه سبزی رو دوست دارن !
ظاهرا کامـران به شقـایق خواننـده ایرانی علاقـه مـند است!!!!
اما شهبال که در حال حاضر به دشمن خونـی آنها بـدل شده. در مصـاحبه ای که شـهبال در بـرنامه Un-cut بـا علیرضاامیر قاسمی مدیرشبکه جهانی Tapesh انجام داد ، رسما نارضایتی خودش و همسرش را مبنJی بر اینکه بعضی ها نمک می خورند و نمکدان می شکنند اعلام کرد . مشکل اصلی شهبال به گونه ای که خود عنوان کرده این است که : "آهنگهای مرا می دزدند " تاکید شهبال بر آهنگ ملودی بودکه کامران و هومن در کنسرت هایشن می خوانند . شهبـال گفت : " من این آهنگ را برای دخترم ملـودی ساختـه ام و آنها حداقـل کلمـه ملـودی رو عوض کـنن و به نـام کـس و کارهـای خودشون بذارن .
من به شخصه در این زمینه قضاوت نمی کنم ولی خوب به نظر من کامران و هومن نمی تونن وقتی یه آهنگـی رو خوندن و طرفداراشون دوست دارن در کنسرتهاشون نخونن !
در ضمن نمی دونم ، چرا این مشکل برای پیروز یا بقیه که از Black cats جدا شده اند پیش نیومده ! یا اینکه آیا روزی این اتفـاق بـرای کامیـار پیـش میـاد ؟ یا ایـن نظـر شهبال به خاطر موفقیت کامران و هومـن بوده ؟ به هـر حال نظرهای شخصی خودمو کار ندارم ولی خوشـحـال میشم نظراتتون رو بدونم
|+|
نوشته شده توسط حسام در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت 3:33 بعد از ظهر
اس ام اس عاشقانه 
بهترین خاطره از تو.یادگار عمر من تو.دورترین راه مال من.کمترین فاصله از تو.


پرسیدی از عشق اول.گفتم از رو بچگی بود.چی بگم از عشق دوم اونم از رو سادگی بود.


دلم عادت غریبی به هوای عاشقی داشت.عشق سوم امد از راه رو هوا زد دلمو برد.


عشق بعد از سر لج بود چند صباحی بود و بس بود.وقتی از سرم به در شد دفع صد بلا و شر شد.


اما تو اما تو تو اخرینی.عزیزم عزیز ترینی.همه دنیا یه طرف تو.یه طرف که بهترینی.


خواستنی ترین وجودی.زندگی بود و نبودی.میمیرم اگه یه روزی.اگه عاشقم نبودی.


اروم اروم رفته بودی تو از دلم کنده بودی.این در به این در که یه روز با دلم مونده بودی.


اروم اروم با دلم از تنهایی هات گفته بودم.همون دلی که یه روز خودم بهت بسته بودم.


دل میگه مهربونی.رفیق هم زبونی.من میگم اخه من چی.تو همش به فکر اونی .


دل میگه اروم بگیر به یکی خو بگیر.من میگم رو خوشتو نشون نده .رو بگیر.


دل میگه هم نشین.رفیق دل نشین.من میگم عادتی شد.دل من خونه نشین.


اروم اروم گریه کردم. از بخت بد شکو کردم.از تو پیش دل تنها بد گفتم و گریه کردم.


دل میگه سهم من چی.مرحم درد من چی.رفته عمر پس رضوای من چی.


من میگم باشی یکبار برای اخرین بار.اونم به خاطر تو.می بخشمش به این گل.


یه شاخه گل خونه بفرست.سبد سبد بوسه بفرست.بگو که بی تو میمیرم.بخون بده.نومه بفرست
|+|
نوشته شده توسط حسام در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت 3:31 بعد از ظهر


*
*
*
*

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران


Javascripts


border="0" ALT="Google" align="absmiddle">